داستان آموزنده

داستان آموزنده

درس آموزگار به شاگردانش!

معلم یک مدرسه به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی‌ها ۲ بعضی‌ها ۳ و بعضی‌ها ۵ سیب‌زمینی بود. معلم به بچه‌ها گفت: تا یک هفته هرکجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب‌زمینی‌های گندیده. به‌علاوه، آن‌هایی که سیب‌زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلم از بچه‌ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب‌زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟ بچه‌ها از اینکه مجبور بودند. سیب‌زمینی‌های بدبو و سنگین را همه‌جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این‌چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم‌هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می‌دارید و همه‌جا با خود می‌برید. بوی بدکینه و نفرت قلب شمارا فاسد می‌کند و شما آن را همه‌جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب‌زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل‌کنید پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل‌کنید؟

داستان آموزنده
داستان آموزنده

اخلاق

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می‌گذاریم =۱۰

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می‌گذاریم =۱۰۰

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک می‌گذاریم =۱۰۰۰

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به‌جز صفر باقی نمی‌ماند و صفر

هم به‌تنهایی هیچ نیست، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت!

پول

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، ۵۰ هزار تومان را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این پول را داشته باشد؟   دست همه حاضرین بالا رفت.   سخنران گفت: بسیار خوب، من این پول را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می‌خواهم کاری بکنم.   و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، پول را هر طور که توانست با دست خود مالید تا که پول دیگه خیلی کهنه‌شده بود و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این پول را داشته باشد؟   و باز دست‌های حاضرین بالا رفت.   این بار مرد، این پول کهنه‌شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن‌ها روی زمین کشید. بعد پول را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.   سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر این پول آوردم، از ارزش این پول چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید؛ و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می‌گیریم یا با مشکلاتی که روبه‌رو می‌شویم، خم می‌شویم، خاک‏آلود می‌شویم و احساس می‌کنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی این‌گونه نیست و صرف‌نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی‌دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم باارزشی هستیم.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.