شعر انصاف

شعر انصاف

رحم و انصاف و عدالت مرده است

شعر انصاف
شعر انصاف

رحم و انصاف و عدالت مرده است!!

من به دیدار رًِخت دارم امید
میدهم بر یاورانت این نوید

گر نیاساید دجّال جلب
دست خود هرگز نشویم از طلب

ظلم و جور ظالمان از حد گذشت!
چاره ی مظلوم چه باشد؟ جز گذشت

گرگهائی رفته اند در جلد میش
کار خود با حیله میرانند به پیش

هر کسی با گرگ باشد هم نوا
میرسد بر نام و نان و هم نوا

رحم و انصاف و عدالت مرده است!
هر کسی حقی ز کَس برد، بُِرده است

من چه گویم در گلو خاری بُِود
گر نگویم قلبم آزاری بُِود

قطره های اشک به دریا میرسد
مثنوی یم تا ثریا میرسد

منتظر همچون گذشته مانده ایم
یا رب و عجل علی…را خوانده ایم

هر نشانی از ظهورت بوده است
گوئیا گاه حضورت بوده است

ما سراپا گوش به فرمان توئیم
مال و جان و سر به قربان توئیم

ای پناه بی پناهان العجل
ای مراد عدل خواهان العجل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.